دادورزی؛ راضیه عقیلیمهر: بعدازظهری برای خرید مایحتاج هفتگی خانواده به یکی از سوپرمارکتها مراجعه کردم تا در کنار لیست خرید، طبق معمول، یک یا دو بطری روغن مایع هم برای سرخکردن و پختوپز غذا بخرم. اما برخلاف همیشه، قفسه قرارگیری روغنهای مایع خالیِ خالی بود. فروشنده که بانویی سرد و گرمچشیده و خوشرو و خوشاخلاق […]
دادورزی؛ راضیه عقیلیمهر: بعدازظهری برای خرید مایحتاج هفتگی خانواده به یکی از سوپرمارکتها مراجعه کردم تا در کنار لیست خرید، طبق معمول، یک یا دو بطری روغن مایع هم برای سرخکردن و پختوپز غذا بخرم. اما برخلاف همیشه، قفسه قرارگیری روغنهای مایع خالیِ خالی بود. فروشنده که بانویی سرد و گرمچشیده و خوشرو و خوشاخلاق بود، وقتی حالت چهره و سرگردانی مرا از نیافتن یک بطری روغن سرخکردنی متوجه شد، با کمی فاصله و با صدایی رسا گفت:
ـ تمام شده.
و با لبخندی به من فهماند که به سمتش بروم برای حسابوکتاب بقیه اجناس. در ذهنم برای لحظاتی نگرانی عجیبی ایجاد شد، اما خیلی زود به خودم آمدم و فکر کردم این اجناس را حساب کنم و به خانه ببرم و بعد به دیگر مراکز خرید و سوپرمارکتها برای خریدن روغن سرخکردنی مراجعه کنم. برای همین، چرخ خرید را که از خرید هفتگی خانواده نیمهپر بود، به سرعت هل دادم و به سمت بانوی صندوقدار سرد و گرمچشیده رفتم. زن همچنان لبخندی روی لبانش نقش بسته بود. ذهنم از نگرانی مشغول بود و من با کنجکاوی لبخندش را مینگریستم که گویی ذهنم را خوانده باشد؛ در همان حالت که مشغول حسابوکتاب اجناس من بود، گفت:
ـ من یک دختر ۱۷ ساله دارم. هفده سال پیش وقتی او را زائیدم، خواهرم برای چشمروشنی و قدمخیریِ نوزاد تازهبهدنیاآمده، چند بطری روغن و کیسهای برنج تحفه آورد. تا مدتها بابت هدیه خواهرم از او دلخور بودم و به نظرم این رفتار خواهرم را نوعی توهین تلقی میکردم و در بحث و جدلی که پیش میآمد، این جریان را به رویش میآوردم. انتظار داشتم برایم تیکهای طلا یا سکه یا مبلغی پول و یا وسیلهای برقی بیاورد. اما به طرز ناباورانه برایم برنج و روغن آورد. بعد از گذشت هفده سال و در جریان حذف ارز ترجیحی در پیِ تصمیم دولت و بالا رفتن قیمت برخی کالاهای اساسی مانند روغن و برنج و حتی کمیاب شدنشان، از ناراحتی به حدی خندهام گرفته بود که به خواهرم تلفن کردم و بعد از سلام و احوالپرسی و قربانصدقه رفتنش به او گفتم: ممنونم که هفده سال پیش برایم تهفه روغن و برنج آوردی. انگار از همان موقع به ارزشمندی این کالاها آگاه بودی. فکر نمیکردم روزی برسد که همینها مانند طلا برایم با ارزش باشد. باید تشکر و افتخار کنم که برای چشمروشنی برایم کالاهای اساسی و کمیاب هدیه آوردی.
از شنیدن این حرفها برای لحظاتی لبخندی زدم و برایش عافیتطلبی خواستم. بعد از رساندن اجناس به خانه، دوباره به سمت چند سوپرمارکت و مرکز خرید راهی شدم. برخی روغن نداشتند، برخی هم خارجی و گرانقیمت بودند. ناچار برای مصرف خانواده یک بطری از همان روغن وارداتی خریدم تا این نیز بگذرد. کالابرگ هم که برای بعضی از چهارشنبه فعال میشود و برای بعضی دیگر از شنبه.
- نویسنده : راضیه عقیلیمهر
- منبع خبر : پایگاه خبری دادورزی




















Tuesday, 6 January , 2026